سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ای زن تو که بانویی چو زهرا داری

حیف است اسیر خود نمایی باشی

با زلف شلال به خیابان رفتن

حیف است که از بلهوسان باشی تو

زن نیست عروسکی که کوکش بکنند

افسوس اگر که سست ایمان باشی

مگذار حجاب را بگیرند از تو

حیف است به نیش خنده ای خام شوی

با عشوه  دل کسی ملرزان ای زن

زنهار که زن ماکت آرایش نیست

مگذار که هرزه ها نگاهت بینند

مگذار که بر خط لبت راه روند

ای هر چه جواهرست در پایت پست

ای زن تو اساس آفرینش هستی

گنج شرف و گوهر تقوا داری

آزاد به شیوه ای کذایی باشی

یعنی که به سوی دام شیطان رفتن

رقاصه به آهنگ کسان باشی تو

رقاصه به هر سبک و سلو کش بکنند

بازیچه ی نقشه های شیطان باشی

این گوهر ناب را بگیرند از تو

زنجیر طلا ببینی و رام شوی

پایی ز ره خدا ملغزان ای زن

جز مایه افتخار و آسایش نیست

در سایه چشمهای تو بنشینند

گستاخ شوند و تا خود ماه روند

مانند جواهری مشو آلت دست

همواره کلاس آفرینش هستی

حیف است کلاس خویش پایین بردن

حیف است که خود بشکنی و خوار شوی

تو آینه ای و تیرگی حقت نیست

زن، زندگی است زندگی میدانی؟

باید که تو را مقام والا باشد

گل را به جمال و رنگ و بو بشناسند

ای دختر امروز، زن فردا باش

تفسیر مقام مادری آسان نیست

باید که همه به این حقیقت برسند

مگذار که دکمه ی حیا باز شود

مگذار که دامن شرف آب رود

زن صید فتاده در دل صحرا نیست

مگذار از دین و دلت ره بزنند

بگذار گرسنگان شهوت یک عمر

با سکه کم عیار، قیمت خوردن

بازیچه ی اهل کوی و بازار شوی

ای غیرت محض بی رگی حقت نیست

پایبند به این اصل مهم می مانی؟

حیف است تو را بهای کالا باشد

زن را به وقار و آبرو بشناسند

آرام دل فاطمه ی زهرا باش

تفسیر شو، این شکوه، بی پایان نیست

زن، ملعبه ی دست هوسبازان نیست

دلبستگی کذایی آغاز شود

کوتاه چنان شود که از تاب رود

زن لقمه نرم و چرب کرکسها نیست

خود باخته را به به و چهچه بزنند

برسفره ی حسرت تو، له له بزنند

مگذار کلاغان، طمع دانه کنند

زنهار که زن چراغ چشمک زن نیست

زن را نسزد که هر کجایی بشود

زن را آن هم اگر زن مسلمان باشد

زن نیست مجسمه که در یک میدان

ای زن تو به قدر خویش واقف هستی

حیف است که دست کم بگیری خود را

حیف است بت عشوه پرانی باشی

حیف است که هویت تو مات شود

حیف است که عشق را به بازی گیرند

مگذار عقاید تو پامال شود

آنانکه زمین چمن امیالند

در دامن خود مرد بپرور ای زن

آن مرد که او مرد ولایت باشد

در زلف پریشان شده ات لانه کنند

با دست اشاره ی کسی روشن نیست

سرگشته ی بزم دلربایی بشود

باید که نماد پارسایی بشود

در منظر خلق رونمایی بشود

در رمز و رموزعشق،کاشف هستی

در مرتبه ی خود نپذیری خود را

در تیر رس چشم چشرانی باشی

شطرنجی فن عده ای لات شود

از دست تو تاج سرفرازی گیرند

پامال فزونخواهی آمال شود

در رهگذر آدمیان پامالند

صد ها دل پر درد بپرور ای زن

آن دل که در او درد ولایت باشد

مگذار که عصمتت به تاراج رود                              از فرق شرف ستاره تاج رود

خوش گفت به وصف تو امام شهدا

((از دامن زن، مرد به معراج رود

 






تاریخ : چهارشنبه 89/7/14 | 1:43 عصر | نویسنده : جواددرودگر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کمیاب98